| زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم |
ناز بنیاد مکن ، تا نکنی بنیادم |
| می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر |
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم |
| زلف را حلقه مکن ، تا نکنی در بندم |
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم |
| یار بیگانه مشو ، تا نبری از خویشم |
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم |
| |
حافظ |
| به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم |
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم |
| الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد |
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم |
| جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد |
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم |
| اگر بر جای من غیری گزیند دوست،حاکم اوست |
حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم |
| |
حافظ |
| امروز نه آغاز و نه انجام جهان است |
ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است |
| آبی که بر آسود زمینش بخورد زود |
دریا شود آن رود که پیوسته روان است |
| باشد که یکی هم به نشانی بنشیند |
بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است |
| گر مرد رهی غم مخوراز دوری ودیری |
دانی که رسیدن هنر گام زمان است |
| |
ه. الف. سایه |
| خرم آن روز کز این منزل ویران بروم |
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم |
| گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب |
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم |
| چون صبا با تن بیمارو دل بی طاقت |
به هواداری آن سرو خرامان بروم |
| تازیان را غم احوال گرانباران نیست |
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم |
| |
حافظ |
| زان یار دلنوازم شکری است با شکایت |
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت |
| بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم |
یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت |
| در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا |
سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت |
| چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی |
جانا روا نباشد خونریز را حمایت |
| از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود |
زنهار از این بیابان و این راه بی نهایت |
| |
حافظ |