نام اثر: راه بی نهایت
آواز: سید حسام الدین سراج
موسیقی: میدیا فرج نژاد
ضبط گروه: استودیو بم (سمیه حبیبیان)، پائیز 86
ضبط آواز: استودیو دیلمان - تابستان 87
صدا بردار: آرمین کارباف، مهرناز محبتی
میکس و مسترینگ دیجیتال: آرمین کارباف، میدیا فرج نژاد
آلبوم راه بی نهایت


شاعر
 
تصنیف بر باد
حافظ
 
شرم و شوق
-
 
به سان رود
ه. الف. سایه
 
سواران
-
 
تصنیف فرهاد کش
حافظ
دانلود :: 0:34
شبیخون
-
دانلود :: 0:48
تصنیف گام زمان
ه. الف. سایه
 
رهایی
-
 
تصنیف چون صبا
حافظ
 
     
همنوازان
اردشير كامكار
كمانچه
شروین مهاجر
کمانچه آلتو
پاشا هنجنی
نی
علی بهرامی فرد
سنتور
شهرام غلامی
عود
بابک غسالی
بربط
ذکریا یوسفی دف
الیاس حمیدی طبلا
نوید افقه تنبک، ضرب زورخانه
میدیا فرج نژاد تار، سه تار، بم تار


ارسلان کامکار ویولون
امیر فتحی ویلون آلتو
میثم مروستی ویلون آلتو
سینا جهان آبادی ویلون آلتو
علی جعفری ویلون آلتو
آیدین احمدی نژاد ویولن سل
فرشید حفظی فر ابوا

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم ناز بنیاد مکن ، تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن ، تا نکنی در بندم طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو ، تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
  حافظ

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بی بنیاد از این فرهاد کش فریاد که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم
اگر بر جای من غیری گزیند دوست،حاکم اوست حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم
  حافظ

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است ای بس غم و شادی که پس پرده نهان است
آبی که بر آسود زمینش بخورد زود دریا شود آن رود که پیوسته روان است
باشد که یکی هم به نشانی بنشیند بس تیر که در چله ی این کهنه کمان است
گر مرد رهی غم مخوراز دوری ودیری دانی که رسیدن هنر گام زمان است
  ه. الف. سایه

خرم آن روز کز این منزل ویران بروم راحت جان طلبم وز پی جانان بروم
گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب من به بوی سر آن زلف پریشان بروم
چون صبا با تن بیمارو دل بی طاقت به هواداری آن سرو خرامان بروم
تازیان را غم احوال گرانباران نیست پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم
  حافظ

زان یار دلنوازم شکری است با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یارب مباد کس را مخدوم بی عنایت
در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و می پسندی جانا روا    نباشد    خونریز   را   حمایت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیافزود زنهار از این بیابان و این راه بی نهایت
  حافظ

بازگشت به صفحه قبل

بیوگرافی سایت های مرتبط گالری مقالات آثار اخبار بیوگرافی خانه