«زندگی
بدون عشق، جهنمی بیش نیست وهنر والای تنبک نوازی به عنوان یکی از شاخه های
زیبایی از تجلیات عشق است،عشق به انسانیت به معنا و مفهوم وسیع کلمه»
در
فرهنگ مثلما انتقادی ما اینطور جا افتاده است که اگر ازکسی – حال به هر
دلیلی- خوشمان بیاید تمام محسنات اخلاقی را به او نسبت میدهیم و اگر از
کسی – حال به هر دلیلی – بدمان بیاید بی رحمانه تمام سیئات اخلاقی را به
او نسبت میدهیم ، به عبارت دیگر، طرف مربوطه را یا سیاه سیاه می بینیم یا
سفید سفید! در حالیکه بین دو رنگ سیاه و سفید طیف های مختلفی از رنگها
وجود دارد که شناخته شده ترین آنها عبارتند از: خاکستری ، سبز ، نارنجی و
...
من به عنوان یک منتقد: اگر 38 سال تمام با بعضی از دست اندر
کاران موسیقی ایران – از جمله زنده یاد فرامرز پایور– در افتادم (آن هم از
نقطه نظر جامعه شناسی هنر در کشورهای عقب نگهداشته شده) و عقاید و نظریات
خودم را در سخنرانی ها و نوشته هایم در مخالفت با اندیشۀ آنان مطرح کرده
ام ، آیا این به این معناست که من از زجر کشیدن زنده یاد پایور طی 10 سال
روی دستگاهی به نام صندلی چرخدار، لذت برده ام ؟ آیا این به این معناست که
من به عنوان یک مخالف ، باید از رنج بردن 10 سالۀ ایشان و بالاخره ، مرگش
خوشحال باشم آن هم در حیطۀ مقدس هنر، که به قول زنده یاد احمد شاملو:
«وسیلۀ تعالی اندیشه است» و آنگاه تجلی آن اندیشه در گفتار و کردار و
نوشتار ؟
زنده یاد پایور- پیشکسوت هنر والای سنتور نوازی- از نقطه
نظر موسیقایی از بزرگان موسیقی ایران است و فقدانش ، باعث ریزش اشگ از
چشمان میگردد و ... باری، همانطور که اگر آن پیر مرد – زنده یاد حسین
تهرانی – نبود ما هم نبودیم ، اگر زنده یاد فرامرز پایورو زحماتش نبود
امثال پرویز مشکاتیان و رضا شفیعیان و ... هم نبودند . یاد و خاطره
اش گرامی
با احترام : بهمن رجبی (تنبک نواز ) 12/10/1388
نقل از شماره 105 مجله هنر موسیقی
* این نوشته و سروده ی زیر از طریق جناب بهمن رجبی به وبلاگ واصل گردید و امر معلم بزرگوار مبنی بر انتشار آن اطاعت گردید. / عطانویدی
برای بهمن رجبی
در دور دست دور
در شهر سوت و کور
آنجا گه باغ عاطفه آتش گرفته بود
آنجا که باد قحطی انسان وزیده بود
مردی نشسته بود تننها و خسته جان
گم کرده کاروان
تنها تر از درخت تک افتاده در کویر
بر لب سرود سرد و غم افزای انتظار
در دل هزار حسرت دیرینه یادگار
بر دوش، بار یار
این سو نگاه کرد
آن سو نگاه کرد
چیزی ندید و گفت:
اینجا نه جای ماست
کو جای پای یار؟
هدیه ای از طرف یک آشنای درد، در اقتفای این بیت حافظ:
باده و مطرب و گل، جمله مهیاست ولی – عیش بی یار، مهنا نبود یار کجاست؟