خداسازی در موسیقی ایران
چندی پیش مطلبی با عنوان معمای قتل مشکاتیان به قلم دوست گرامی فرید دهدزی در این وبلاگ منتشر شد که بازتاب های گوناگونی در پی داشت. نکته جالب در آن بازتاب ها، موافقت نسبی بیشتر خوانندگان با نویسنده مطلب بود. حتی آنان که معترض لحن مطلب بودند، به جوهر کلام چندان ایرادی نداشتند و این نشان می داد علی رغم اختلاف سلایق، بیشتر خوانندگان با واقعیت های تلخ آن مطلب آشنا بوده اند. بار دیگر آقای دهدزی مطلب تندی پیرامون اظهارات اخیر جناب محمدرضا لطفی پیرامون سوگ مشکاتیان نگاشته اند که با برخی تعدیل های نگارشی و محتوایی از نظرتان می گذرد. بدیهی است درستی اظهارات نویسنده بر عهده خود اوست و بازتاب آن در این وبلاگ تنها به خاطر آگاهی علاقه مندان موسیقی هنری ایران با برخی واقعیت های پشت پرده و عموماً تلخی است که دانستن آن ها می تواند چراغی فراروی آیندگان باشد. منتهی لازم می دانم مقدمه ای بر این نوشته تند فرید دهدزی بنویسم. نباید بیان برخی واقعیت های تلخ و گزنده، ما را از توجه به برخی واقعیت های شیرین و آموزنده غافل کند و خدای ناکرده آن بشود که یکی را سیاه سیاه ببینیم و دیگری را سفید سفید.
محمدرضا لطفی به گواهی آثار موسیقایی اش یک چهره کاملاً منحصر به فرد در تمام تاریخ موسیقی ایران از زمان باربد تا کنون است. خدمات وی به پیکر واحدی به نام ایران، فراتر از کارنامه فرهنگی و هنری اوست. وقتی کشورمان آبستن حوادث سال 1357 خورشیدی (1979 میلادی) شد، او به اتفاق دیگر شوریدگان کانون چاووش ساخت و نواخت و خواند. زمانی که نغمه های شوم تجزیه طلبی، چهارسوی ایران را جولانگاه خویش ساخته بود، محمدرضا لطفی با کمک حنجره شهرام ناظری، نغمه یکپارچگی سر داد و همه آن وطن فروشان جدایی طلب را به گوشه رینگ برد. این کار کمی نیست. کدام یک از ما این شانس بزرگ را داشته ایم که چنین خدمت بزرگی به میهن مان بکنیم؟ لطفی نیک می دانست زمانی می توان از موسیقی دستگاهی ایران دم زد که اساساً چارچوبی به نام ایران وجود داشته باشد. حال اگر همین محمدرضا لطفی پس از سی سال جوری ظاهر می شود که بر مذاق ما خوش نیست، به هیچ روی نبایست آن کارنامه درخشان را نادیده گرفت. گفتار و کردار وی در سه سال اخیر پس بازگشت به میهن، تناسبی با آن لطفی سال های نخستین ندارد و طبیعتاً خوشایند خیلی از ماها نیست. امید که لطفی روزی به خویشن خویش باز گردد. با این مختصر، از بیان سایر ویژگی های مثبت و منفی او و همچنین خدماتش در موسیقی ایران و به طور کلی فرهنگ و هنر کشور چشم می پوشم و توجه خوانندگان گرامی را به نوشته فرید دهدزی جلب می کنم.

تو رعیت باش چو سلطان نی ای
خود مرو چون مرد کشتیبان نی ای
چون نی ای کامل دکان تنها مگیر
دست خوش می باش تا گردی خمیر
محمدرضا لطفی که از هنرمندی هایش کتمان حقیقت و بطلان واقعیت است، در بیانیه ای که از خارج یا داخل کشور (!) در سوگ مشکاتیان نگاشتند. در فرازی از کلام گوهربار خود خاطر نشان کردند: متاسفانه پرویز با این همه استعداد، خود را به ورطه خطرناکی سوق داد، تا جایی که به حرف هیچ یک از دوستان نزدیکش گوش نمی داد. هنگامی که شادروان ناصر فرهنگ فر را خاک می کردند گفته بود «نوبت بعدی من خواهم بود».
جمله اولیه از نوع رهنمون های فرزانه و فاضلانه است. گویی دیگر اساتید همواره قرآن بسر، از بالا به پایین درخت در حال سرسره بازی کردن هستند! نگارنده اصلاً در مقام وارد شدن به حریم شخصی – آن چنان که لطفی خواهان آن است - نیست. اما چه ورطه خطرناکی؟ آیا هنوز بر شما مجسم نشده است که هر فردی حریم شخصی خویش را دارد؟ هر فردی مختار به انتخاب نوع زیست و سیره خویش است. جناب لطفی! آیا چیزی به نام تنوع زیستی و تنوع الگوی زیستی برای شما معنایی دارد؟ آن زیستی که مشکاتیان بر خود رقم زده بود، به هیچ فردی مناسبتی ندارد. زیستی پر از معنا که خود برای خود تعریف و اختیار کرده بود. هر نظری که بر وی متجلی می شد جلوگاه نکوتری بر وی ظاهر می شد.
هر نظرم که بگرد جلوه رویش از نظر
بار دگر نکوترش بینم از آنچه دیده ام
اما هیچ گاه کسی به ادراک گنجای ذهن و ضمیر وی پی نبرد. مشکاتیان از سنخ این دنیا نبود. از همه کس جدا بود، که پاک و همرنگ بقا بود. این دنیا برای وی بسیار سبک و نازل بود. گفتار و گفتمانش جذاب و جدا از هر کلام خاص و عامی بود. هنوز معنا و فرآیند مسئله وحی برای نگارنده مشخص نشده، اما کلامش رایحه وحی می داد. البته وحی ای که به زعم بامداد «وحی از خاک می روید». بنابراین کسی را یارای درک و فهم رندانگی و قلندرانگی وی نبود. تنها استاد گرانمایه شفیعی کدکنی بود که گفت:
تو روشنا سرود وطن بودی و چو آب
با خاک تیره روز هم آغوشی ات نبود
میخانه ها ز نعره تو مست می شدند
رندی حریف مستی و می نوشی ات نبود
***
محمدرضا لطفی، در فرازی از سخنان موجز و معجزشان چنین می فرمایند: «او دیگر رمق زندگی کردن در سختی ها و بی مهری ها را نداشت. باشد که جوانان اهل موسیقی ما که راهی این حرفه می شوند بدانند که هنرمندان زاییده رنج زمان هستند و باید از دشواری های زیادی عبور کنند...»
جناب لطفی! مشکاتیان نه اهل گلایه از روزگار بود و نه اهل مداحی کردن. به جرأت پیشقراول مبارزه با جو ضد هنری زمانه بود. شما کجا بودید زمانی که حمل ساز حرام، خود ساز حرام، موسیقی حرام و کنسرت حرام بود؟ شما کجا بودید که سازها را مانند آهن پاره به خارج از شهر به خرابه ها می ریختند؟ کجا بودید ببینید که پس از کنسرت آستان جانان قصد جان مشکاتیان را کردند؟ شما کجا بودید که تهدیدهای پس از انتشار مخفیانه بیداد همایون را ببینید؟ آن زمان که مشکاتیان توسط سعید امامی تهدید به قتل شد؛ کجا بودید؟ احتمالاً بر روی درختان سانفراسیسکو اذان می گفتید؟ با سابقه ای که از شما سراغ داریم اگر بودید حتماً در دامن روزنامه کیهان مدح و ثنا می کردید؟
به جرأت مشکاتیان 16 سال در بلندای موسیقی ایران خوش درخشید و در سخت ترین شرایط مبارزه کرد. وقتی مشکاتیان بیداد و قاصدک می ساخت، لطفی با گروهی از روی خلوص یا جلوس یا چیزهای دیگر، بر سر و سینه کوفته و کوس درویشی می زد. انصاف هم گوهری نایاب است.
جناب لطفی! اصلاً مشکاتیان قابل قیاس با فرهنگ فر و غیره نیست. حتی قابل قیاس با جنابعالی هم نیست. وی هیچ گاه موسیقی را کالا و مکتب خانه را تجارت خانه نکرد. هیچ گاه داعیه اختیار ردیف و روایت های رنگارنگ از ردیف نکرد که فقط خود آن را دارد و دیگران باید از وی تلمذ کنند. تأییدیه های واهی از دوامی، هرمزی، فروتن و ... در چنته داشت، اما آن را وسیله ای برای کسب نام و نان نکرد. هیچ گاه از القابی مانند استاد کامل برای دوامی و برومند بهره نجست. در ادامه هم ذیل آن استادم فرمودند و ... نمی نگاشت (گویی فقط ایشان حق عنوان گذاری استاد و حق شاگردی داشتند!). ایشان بر بلندای درخت های سانفرانسسیکو (نه آن شهر خیالی اسداله میرزا!) نمی رفتند و اگر هم می رفتند برای تعزیه، تقری و اذان نمی رفتند. کسی را بنده و برده خویش نمی کرد. هیچ گاه لقب شاگرد بر شاگردانش، حتی عنوان شاگرد بر دوستانش ننهاد. نه تنها از شاگردانش مبلغی نمی گرفت که مبلغ کلاس عمومی را به عنوان کلاسی خصوصی تمام نمی کرد. اعضای گروه عارفش حق هرگونه همکاری با دیگر گرو ه ها را داشتند. اجازه نفس کشیدن داشتند. اجازه آب خوردن همینطور. قراردادی در کار نبود که هشتاد نود درصد درآمد کنسرت برای سرپرست و تنها ده بیست درصد برای دیگر اعضا منظور شود. نه تنها هیچ مبلغی را بر نداشت که از خود گذاشت و رفت. وارد حریم شخصی و خانوادگی کسی نمی شد. دولت احمدی را بهترین دولت نمی خواند. انرژی هسته ای را حق مسلم نمی دانست. انرژی هسته ا ی را از افتخارات ملت ایران نمی دانست. حدشناس بود «و باتمام افق های باز نسبت داشت».
آیا قابل قیاس با فرهنگ فر است که خویش را پیرو راه کسی چون وی بداند؟ آیا مشکاتیان کسی بود که سخنی به این واهی، آن هم بر سر قبر کسی چون فرهنگ فر براند؟ شما اول بیایید فرهنگ فر را تعریف کنید. اصلاً چه بود؟ چه می کرد؟ چه می گفت؟ مگر چیزی هم می گفت؟ «استاد کامل» حسن کسایی در یک بزم خصوصی درباره فرهنگ فر گفت: خدواندگار شعر، خداوندگار ریتم، خداوندگار خط. شما بقیه این بزم را ادامه دهید: دیگر در چه زمینه هایی خداوندگاری می کرد. بگویید ما را هم از این عبادت نصیب باشد؟ آخر چقدر اسطوره سازی و خداسازی؟
البته از لطفی انتظار می رفت دوره تلمذی های مشکاتیان در خدمت وی را متواضعانه اعلام می کردند. دست مشکاتیان هم از دنیا کوتاه است. کسی هم نبود اعتراضی بکند. لطفی بهتر بود چنین می گفت: «ایشان پیش من آمدند گفتم پرویز جان پیش صفوت نرو. دیدم دستش برای سه تار خوب نیست. گفتم سه تار نزن. سه تار را نگه دار برای اساتید بزرگ تر برو سنتور بزن. همین شد که پرویز سنتور را یاد گرفت».
البته لطفی خاضعانه لطف کردند و چنین سخنی نگفتند. سخنی گفتند که باید در تاریخ موسیقی ما مانند دیگر اقوال آسمانی ایشان حک شود. گفتند: «نفر بعدی که بر روش نوازندگی و سازندگی او (مشکاتیان) تأثیر زیادی گذاشت، ناصرخان فرهنگ فر بود که به پرویز ریتم های لنگ دار و شکسته را یاد داد و او توانست از این ضرب های شکسته ناصر، کمال استفاده را بکند. این تاثیرها، تازگی فوق العاده یی به کار مشکاتیان داد.» (البته در این نگاشته نقش استاد لطفی کتمان شده. قطعاً ایشان یکی از استادان مبرز فرهنگ فر بوده اند!)
این سخن از ناحیه کسی ترواش می کند که در پایان همایش یک نفره موسیقی سنتی ... در جشنواره فجر گفتند: یک نوازنده تمبک زمانی نوازنده خوب تمبک می شود که سنتور را بتواند خوب بنوازند. چون تمبک با دو دست نواخته می شود و سنتور هم با دو دست و دو مضراب (نقل به مضمون). پیشتر هم گفته بودند که یک تمبک نواز باید خواننده خوبی هم باشد.
نتیجه منطقی این سخنان این می شود که اولاً فرهنگ فر آواز را خوب می دانست. سنتور را هم خوب می زد؛ تا جایی که ریتم های لنگ دار را همو به مشکاتیان آموخت. نتیجه این می شود که یک نوازنده ساز ملودیک باید از یک نوازنده تمبک ریتم های لنگ را بیاموزد. بعلت تقارن همکاری مشکاتیان با فرهنگ فر و از سویی لطفی با قوی حلم شاید استاد لطفی هم از قوی حلم نکات بیشماری را آموخته باشند!
فرهنگ فر چگونه ريتم هاي لنگ دار را به مشکاتيان مي آموخت! در اينجا لازم است خاطره ای را از شاهدان ماجرايي شرح دهم. آماده سازی کنسرت گروه اساتيد به همراهی مرحوم فرهنگ فر بود؛ ... تا جایی که چندین بار مرحوم وی از استودیو به علامت قهر خارج شدند. نگارنده اصلاً در مقام واگویی این سخنان نبود. اما وقتی اسطوره پرستی و اسطوره سازی می شود، نمی توان سکوت کرد. مرحوم فرهنگ فر به سختی با شهناز و گروه اساتید همراهی می کرد. تاجایی که ایشان به یکی از خوانندگان گفته بود: به آقای شهناز بگویید بنده را اذیت نکنند و ...
یکی از نوازندگان اسطوره ای تار، در یک سخنرانی که از روی نکوداشت و بزرگداشت مشکاتیان، در دانشگاهی معروف سخنانی ایراد کردند و این سخنرانی شان مانند سازشان اسطوره ای بود! ایشان سخن ساز کرد و گفت: متأسفانه مشکاتیان خود ... کرد. حالا نوبت من است! ایشان در یک نهاد آکادمیک با حضور صدها دانشجو چنان اختیار از کف داده بود که ... بگذریم.
این چه بلایی است بر سر موسیقی ما افتاده که مرگ و زندگی فردی را تفسیر و پس از آن الگوی زیستی خود می کنیم؟ چه کسی مشکاتیان و جناب عالی را در یک کفه ترازو قرار داده که شما را به چنین برابرنهادی دعوت کرده است؟ مشکاتیان مشکاتیان بود. سیر و سلوکی باید تا بدان مقام رسید. در مشکاتیان هزار راز و رمز خفته وجود داشت که کمتر کسی را یارای درک آن بود.
در تو نمرودی است در آتش در مرو
رفت خواهی اول ابراهیم شو
چون نهای سباح و نه دریایی
در میفکن خویش از خودراییی
در همایش دیگری، نوازنده کمانچه گروه عارف که خود را ذوب شده ولایت می داند، با گروهش آثار متأخر و بسیار سبک مشکاتیان را اجرا کرد. آیا همه آثار مشکاتیان مانند نوا، بیداد و ... متعالی بود؟ خیر اثر ضعیف هم داشت که پیروان ولایت بجای تبیعت از این آثار، می توانستند به آن ها عنایت داشته باشند. از سایه بینی ابلهانه تر که زیستی را بر مشکاتیان متصور شویم و آن را نمودار زیستی خویش سازیم.
مرغ بر بالا و زیر آن سایه اش
میدود بر خاک پران مرغ وش
ابلهی صیاد آن سایه شود
میدود چندان که بی مایه شود
منبع : فرید دهدزی